ماجراهای عقد داداشم قسمت اول

متن مرتبط با «روزه و رژیم» در سایت ماجراهای عقد داداشم قسمت اول نوشته شده است

در مورد کتاب و کتاب صوتی

  • نیلوبلاگ

    خوب خوب خوب.جهت ثبت در تاریخ اومدم بنویسم که از پریروز ویروس گوارشی امسال را هم گرفتم و با وضعیت گلاب به روتون دست به گریبان بودم و امتیاز این مرحله را هم از دست ندادم! اول پسرچه و بعد پسرک و بعد خودم به ترتیب درگیر شدیم.بابام هم این ویروسی که به چشم میزنه را خیلی خیلی شدید درگیرش شد و کار به سونوگرافی چشم و سیتیاسکن و اینها کشید اما خدا رو شکر بعد از 10-12 روزه خیلی بهتره اوضاعش.دیروز و پریروز را مرخصی بودم و از شدت بدندرد و بیحوصلگی میخواستم امروز را هم مرخصی بگیرم و حاضر بودم غرغر رئیس گرامی...

    ادامه مطلب
  • من و گیاهان

  • نیلوبلاگ

    خوب امروز یه کم اخلاقم بهتره گفتم بیام بنویسم که همیشه بدخلقیهام اینجا ثبت نشه. گوش شیطون کر, فعلا با بیماری خاصی دست به گریبان نیستم. البته ته مونده تبخالهای اون هفته و یه کمی التهاب چشم هفته قبلی باقی مونده که قابل اغماضه.تازگی خیلی علاقهمند به گل و گیاه شدم. البته که خوندن وبلاگ تیلو هم بی تاثیر نیست در افزایش علاقه. البته از اونجایی که بنده (کلا خانوادگی) ید طولایی در خشکاندن گیاهان داریم و تنها گیاهی که از دست من نجات پیدا میکنه, پتوس هست که کلا به بیعاری معروفه, چندان موفقیتی در انتظارم ن...

    ادامه مطلب
  • نهایت بیu200cحوصلگی

  • نیلوبلاگ

    این زمستون گرم و بیبارش امسال واقعا ترسناکه. خدا به داد تابستون برسه. باز هم بیآبی و بیبرقی!این روزها احساساتم خیلی متناقض و بالا پایینه. دلم میخواد اینجا بنویسم اما فکر میکنم هر کی بخونه میگه این چقدر غر میزنه و انرژی منفی میده. اما خوب چه کنم. انرژیام منفیه!بعد از مدتها مودم به شدت اومده پایینه و از دست فلوکستین هم کاری برنمیاد. افسردگی و اضطراب با شدت سرم خراب شدند. بعد از عفونت چشم, این دفعه یه عالمه تبخال زدم که حسابی زیبام کرده! پسرچه هم دوباره سریال تب, گرفتگی بینی و سرفه را به انضمام گو...

    ادامه مطلب
  • در نیمه دوم پاییز 1402 چه گذشت؟

  • نیلوبلاگ

    خوب خوب خوب، خانم آذردخت بالاخره همت کرد بیاد اینجا بنویسه. خدا میدونه که چقدر نوشتن اینجا را دوست دارم و چقدر دوست دارم که میتونستم منظم بنویسم. اما خوب نمیشه. بذار ببینم چرا نمیشه.از لیست پزشکی که اون دفعه ردیف کردم فقط تونستم پسرک را فوق تخصص غدد اطفال ببرم که خدا رو شکر بحث بلوغ زودرس را رد کرد اما گفت که باید ۱۵ کیلو وزن کم کنه :) بشهی کپل مامانشه!مشکل اصلی پسرک هلههوله خوردنه که داریم سعی میکنیم کمش کنیم. البته اگر من بتونم از پس همسرجان بر بیام. خونهای که به صورت روتین توش چیپس و پف...

    ادامه مطلب
  • روزهای پرحادثه

  • نیلوبلاگ

    باز هم فاصله زیادی افتاد بین نوشتنهام. روزهای کاری بسیااااار شلوغ و سنگینی را طی کردیم. از چند جنبه تحت فشار بودیم. هم حجم کاری خیلی زیاد بود, هم شیطنت همکاران و هم کارشکنی بعضیها. واقعا دل و دماغ کار کردن این روزها اصلا نیست. بر عکس این اوضاع و حال و هوای ما, یک رئیسی هم داریم که مودبانهترین صفتی که بهش میتونم بدم بیشفعال هست یا جوگیر. دائم دنبال کارهای جدید و شلوغبازی و کار تراشیدن برای خودش و ما هست. به نحوی که به کارهای اصلی مون نمیرسیم. حالا این وسط یک لشکر شکستخوره همکار سرخورده و افسرده ...

    ادامه مطلب
  • تاستان خموده

  • نیلوبلاگ

    امسال این ساعت کاری واقعا با شرایط من سازگار نبود. درسته که بعدازظهر زودتر میریم خونه اما من از صبح فرسودهام تا شب. اصلا هیچ کارآیی ندارم. از صبح مثل زامبی طی میکنم. شب هم ۱۰- ۱۰:۳۰ میخوابیم اما فایدهای نداره. خلاصه که حس میکنم کل تابستون به فنا رفت با این مصوبه احمقانه.اول مرداد با مامان اینا یه مسافرت یک هفتهای رفتیم مشهد. اولین مسافرت واقعی بعد از کرونا بود عملا. این مدت جاهای دیگه کوتاه کوتاه رفتیم اما این اولین مسافرت طولانی واقعی بود که حس مسافرت داد. خوب بود. جاتون خالی. پسرک کلاس ف...

    ادامه مطلب
  • ازدواج ایدهu200cآل

  • نیلوبلاگ

    خوب نوشتهی قبلی یه جورهایی به نظر نصفه موند.من همیشه کنجکاوم بدونم که کسانی که ازدواج آرمانی کردند چه شرایطی را در طی زمان تجربه میکنند. منظورم از ازدواج آرمانی اونهایی هست که با انتخاب خودشون, بدون هیچ اجبار و فشاری ازدواج کردند. اونهایی که همراهشون را خودشون انتخاب کردند و انتخابشون هم درست بوده و آدم درست زندگیشون را پیدا کردند. آیا اونها هم به مرور زمان از ازدواجشون دلسرد میشن؟ آیا اونها هم برای هم تکراری میشن؟ آیا برای اونها هم لحظاتی پیش میاد که دلشون بخواد فقط از هم فاصله داشته باشند؟ حق...

    ادامه مطلب
  • اولین پست 1402

  • نیلوبلاگ

    امروز دوباره هوس نوشتن زده به سرم!یه وقتهایی که یه وبلاگی میخونم که از جزئیات زندگی نوشته, پیش خودم فکر میکنم که چه دفترچه خاطرات خوبی واسه خودش درست کرده و بعد غصه میخورم که خود همچین چیزی ندارم. به خصوص با این حافظه داغونی که من دارم. بعد هوس میکنم بیام اینجا بنویسم. بیشترین حسرت هم بابت فراموش کردن خاطرات کوچیکیهای بچه هاست.روزها با شلوغی تمام دارند میگذرند. از اول امسال روی دور تند بودیم انگار.معضلات سلامتی که از اول اسفند پارسال شروع شده بود, انواع و اقسام ویروسها و غیره با قدرت کار خودشون...

    ادامه مطلب
  • زمستان 1401 - یک زمستان واقعی پس از سالu200cها

  • نیلوبلاگ

    داره بیرون پنجره بارون میاد. یه بارون زیبا و یکنواخت و درست و حسابی. نه از اون بارون الکیای دو قطرهای که هی باید التماسش کنی بند نیاد و ادامه داشته باشه. من یادم رفته بود اینجور بارون را اصلا. شاید سالها باشه که چند روز متوالی و پشت سر هم اینجا بارون نیومده بود و گل و شل ناشی از بارون اصلا معنی نداشت. فقط خاک و خاک و سرما و گرمای خشک و آلودگی هوا. بچهها امسال کلی به خاطر آلودگی و سرما (که صیغه جدید بود نمیدونم از کجاشون درآورده بودن) کلی نرفتن مدرسه. واقعا بارندگی روی حال و احوال روحی و روانی آ...

    ادامه مطلب
  • تولد سی و هشت سالگی

  • نیلوبلاگ

    هفته گذشته تولدم بود. سی و هشت ساله شدم. یک مشکلی پیدا کردم که توی ذهنم سنم از سی و چهار بالاتر نمیره. هر کسی ازم سنم را بپرسه اگر بی هوا جواب بدهم میگم سی و چهار. برای عدد درست باید حساب کتاب کنم.گوشی موبایلم به عنوان هدیه تولد خراب شده و شارژ نمی شه. دفعه سومه که این مشکل را پیدا می کنه. امروز گوشی ندارم. قشنگ حس میکنم یک دستم نیست. بدجوری به گوشی وابسته شدم. هر کاری بخوام بکنم به گوشی گیره. تازه مشکلات فیلترینگ هم اضافه شده و مثلا الان به واتزاپ روی کامپیوتر دسترسی نداریم که لااقل یه بخش از ...

    ادامه مطلب
  • ارتباط سیاست و طب علفی

  • نیلوبلاگ

    نمیدونم این چیزی که این روزها شاهدش هستیم اسمش چیه؟ تداوم حماقت؟ احمقها چقدر دوام میآورند؟ مقدمات یک سقوط؟ پلههای رو به ویرانی؟ یا چی؟چیزی که من دارم میبینم اینه که یک سری حرف را مردم دارند میزنند, یک سری از مسئولین توی همهی ردهها دارند میزنند. پیرها میزنند, جوونها, درس خوندهها و نخوندهها, همه دارند این حرفها را میزنند اما هیچ کس اجراش نمیکنه. یعنی اونهایی که راس امور هستند از یک سیارهی دیگر اومدند؟ این حرفها را نمیشنوند و نمیفهمند؟ خیلی خیلی بعیده. اگر نه بچههای همشون از دراز و کوتاه خارج از ک...

    ادامه مطلب
  • درگذشت پدرشوهر

  • نیلوبلاگ

    دایی خدا بیامرزم که آذر پارسال مرحوم شد، یه جملهی معروف داشت میگفت هر کی تو پاییز نمیره، تا سال بعد نمیمیره.پدر شوهر بعد از حدود یک سال توی جا افتادن به رحمت خدا رفت. خدا رحمتش کنه. خیلی این یک سال آخر سختی کشید. من که هر بار میدیدمش دلم براش کباب میشد.نگران این بودم که بچهها برای فقدانش نارا...

    ادامه مطلب
  • اولین پست قرن

  • نیلوبلاگ

    خوب دوباره بعد از مدتها پیدام شد :) امسال بعد از دو سال دوباره عید تقریبا به حالت نرمال برگشته بود. البته تقریبا. از زمانی که من به دنیا اومدم, عید همیشه برای ما با مهمانی بسیار پرجمعیت و شلوغ خانهی پدربزرگ مادری تعریف میشد. دیدارها توی اون مهمونی تازه میشد و قرار مهمونیهای ادامهی تعطیلات هم ...

    ادامه مطلب
  • کرونا و قرنطینه

  • نیلوبلاگ

    دوباره بعد از شش ماه برگشتم.xa0 از این مدل نوشتن واقعا دیگه خسته شدم. توی این روزهای قرنطینه دلم میخواست یه جایی داشته باشم که اتفاقات و افکارو فشارها را اونجا ثبت کنم اما وقتی به اینجا فکر میکردم و ف...

    ادامه مطلب
  • تابستان و پاییز 98

  • نیلوبلاگ

    سلامتاریخ امروز 20 آذر 98عه. یعنی به تقریب خوبی شش ماه از آخرین باری که نوشتم میگذره. باز هم بعد از مدتها زمان خلوت سر کار پیدا کردم که بتونم بنویسم.xa0الان متن پایین رو خوندم. فکر کنم با این فاصله زیا...

    ادامه مطلب
  • اولین پست سال 1398

  • نیلوبلاگ

    سلام مجدد پس از سه ماه! باورتون میشه که کل این سه ماه که سر کار بودیم امروز اولین روز آرامش هست؟ یه دوره طوفانی داشتیم از سر شلوغی و امروز که اولین روز بدون بدوبدو هست اومدم که یه کمی بنویسم. کی بود...

    ادامه مطلب
  • ظهور آذردخت پس از غیبت کبری!

  • نیلوبلاگ

    خوب امروز بیست وهفت اسفند نود و هفته و من یه کمی دیگه تلاش کنم میتونم بگم که یه ساله اینجا ننوشتم!اون روز که نوشتم خیلی غمگین بودم. حق داشتم. خیلی زیاد. توی زمانهای زیادی از این سال هم خیلی غمگین بو...

    ادامه مطلب
  • این روزهای سخت

  • نیلوبلاگ

    اینها رو ۲۸ اسفند نوشتم:امروز 28 اسفنده و من در طول این ده سالی که دارم اینجا کار می کنم اولین باریه که دارم 28 اسفند میام سر کار! از اونجایی که تصمیم گرفته بودم که از 15 اسفند دیگه نیام از همون لحاظ ...

    ادامه مطلب
  • آنچه در پاییز و زمستان 96 گذشت

  • نیلوبلاگ

    کی بود قرار بود زود به زود بیاد؟ حتما من نبودم!نمیدونم از کجاش باید بنویسم و اینکه با این وضعیت نوشتن من آیا هنوز کسی اینجا رو میخونه یا نه و اینکه آیا اصلا کسی هنوز وبلاگ میخونه یا نه؟ امروز که بعد از نزدیک 5 ماه اومدم 5 تا کامنت داشتم که چهارتاش ابراز محبت دوستان ندیده بود که خیلی بهم چسبید و چند تایی هم خصوص در مورد اون پست diastasis Recti که هنوز دارم براش کامنت مشورت خواهانه میگیرم که باید به دوستان عرض کنم اگر من بیلزن بودم یه بیل به شیکم خودم میزدم و اینجوری یهویی وارد بارداری دوم نمیشد. ...

    ادامه مطلب
  • آخرین روزهای تابستان 96

  • نیلوبلاگ

    خوب قرار بود دیگه بیام منظم بنویسم اما متأسفانه باز هم دچار طوفان کاری شدم و نشد.مرداد خیلی سختی گذشت! اولش که خودم رفتم مسافرت جاتون خالی. رفتیم مشهد. خوب بود اما به اندازه اون مسافرت پارسال کیف نداد. یعنی خستگیام در نرفت نمیدونم چرا. یک روزش خیلی خیلی خسته شدیم به خاطر اینکه از هتل رفته بودیم بیرون و وقتی برگشتیم دیدیم هتل بالاسر هتلمون که نیمهساز بود و بسیار عظیم آتیش گرفته و در نتیجه هتل م...

    ادامه مطلب