خرید بک لینک
خوب اوضاع همچنان خوب نیست و اضطراب ادامه پیدا کرده و بعد از مدتها که شبها خوب میخوابیدم دیشب وسط شب با تپش قلب بیدار شدم و تا صبح ناآروم خوابیدم. البته شاید به خاطر این باشه که دیروز زیاد قهوه خوردم. رئیس اصرار داره من را بفرسته یه ماموریت خارج از کشور یه کشور درپیت که اصلا علاقهای ندارم برم اما نمیخوام هم بگم که نمیرم. سازمان هم موافق نیست. رئیس همچنان اصرار داره. امیدوارم که مخالفت سازمان تاثیر داشته باشه و من معاف بشم از این ماجرا.یه تعطیلات بلند مدت نیاز دارم. مسافرت و استراحت و پسرک هم درس و مشق نداشته باشه. واقعا نیاز دارم.اون همکار جدید دردسرسازمون جابهجا شد و از اینجا رفت. علیرغم اینکه از رفتنش خوشحال شدم، اما دلم هم براش تنگ شده :) حداقل میشد دو کلمه باهاش حرف زد. این همکارهای فعلی که فقط غر زدن و ناله زدن بلدند. دیگه تقریبا از اتاقم بیرون نمیرم که نخوام باهاشون حرف بزنم. پسرک شدیدا داره برای خونه مامانم رفتن و اونجا موندن مقاومت میکنه. در آستانه نوجوانی، استقلال میخواد و دلش میخواد خونه خودمون باشه و زمان خودش را داشته باشه. درکش میکنم. به خصوص که اخلاق بابام را هم میدونم و احتمالا دلیل اصلیش برای اینکه نمیخواد بره اونجا گیر دادنهای ممتد بابامه. اما هنوز اینقدر عاقل نیست که بتونم بهش اعتماد کنم و توی خونه تنهاش بذارم. فکر کنید اولین باری که در مورد احتمال تنها موندن توی خونه بهش گفتم، گفت خیلی هم خوبه و نهار هم برای خودم نیمرو درست میکنم و کلید هم بهم بدید که میخوام برم بیرون و بیام بتونم! یعن یه پلن ساده که شامل تو خونه موندن باشه نداره! نمیدونم چکار کنم اما از حالا میگه که من میخوام تابستون خونه بمونم. حالا پسرک به کنار. پسرچه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل جعفری تاريخ: جمعه 20 بهمن 1402 ساعت: 1:28

اینقدر دیروز و امروز از دیدن آسمون آبی تعجبزده/ذوقزده بودم که خودم انگشت به دهن موندم.یعنی قبلاها آسمون همیشه آبی بود؟ یادم نیست راستش. ولی الان که آبی بودنش یک جورهایی عجیبه و غیرمنتظره شده! چه به روزمون اومده!سریال دیدن ادامه داره و خوب این سریال فرار از زندان به غیر از فصل یکش و تا حدودی فصل دو، بقیهاش چرنده. یعنی ده تا سور زده به فیلم هندی! نمیدونم چون خیلی از روش گذشته و قدیمیه اینقدر مسخره است یا کلا این طوری بوده. البته که بنده بیماری الزام به اتمام کارهای نیمهتمام دارم و نمیتونم کاری را نصفه بذارم و حالا هم مجبورم که هی نگاه کنم و هی به نویسنده فحش بدم.البته که این آقای ونورت میلر هم ژذابه (که طبق معمول گی هم هست) و به عنوان جاذبه بصری میشه حسابش کرد. پسرچه جونم بزرگ شده و روحیات و اخلاق خودش را پیدا کرده. خیلی بامزه حرف میزنه و استدلال میکنه. اخلاقش خیلی با پسرک فرق میکنه. نه اینکه بگم همه چیزش خوبه. نه، خیلی سختیهای خاص خودش را داره و کنار اومدن باهاش قلق داره و یه وقتهایی سخته، اما در عین حال خیلی مسائلی که در مورد پسرک معضله، در مورد اون اصلا وجود نداره و این کاملا به روحیه متفاوتشون برمیگرده. مثلا پسرک از اول مشکل دوستیابی داشت و همچنان داره و نمیتونه ارتباطاتش با دوستهاش را درست و حسابی تنظیم کنه و خیلی راحت مورد سوءاستفاده قرار میگیره. اما در مورد پسرچه، واقعا براش مهم نیست این موضوع و به راحتی هم دایره دوستان خودش را تشکیل میده. رفتم یه برنامه ورزشی برای خودم درست کردم و تصمیم دارم سعی کنم بهش عمل کنم. از شنبه! :) چندمین تلاش و تصمیمگیری توی این مسیر هست؟ خودم نمیدونم. فقط میدونم که الان بیشتر از هر چیزی تو دنیا دلم میخواد که فیتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل جعفری تاريخ: جمعه 20 بهمن 1402 ساعت: 1:28

خوب سریال فرار از زندان را تموم کردم. طی دو هفته کل 5 فصل را دیدم (البته دو فصلش کوتاه بود) و نتیجه این شد که فعلا قصد ندارم دوباره درگیر سریال دیگه ای بشم. البته که از فصل سه به بعد نگاه میکردم و در عین حال به خودم فحش میدادم. درست عین لاست که دیگه آخرهاش احساس میکردم نویسندهها ما رو احمق گیر آوردن هر مزخرفی به خوردمون میدن, اینا هم انگار دیگه هر چی نشدنی بود آورده بودند تو داستان و مزخرفی نبود که بهش اضافه نکنند. یعنی صدرحمت به فیلم هندی! اما خوب سرگرم کننده بود. اما فعلا قصد ندارم ادامه بدم. شاید سیتکام مفرح ببینم. دو فصل از بیگبنگ تئوری را ندیدم و شاید بذارم از اول ببینمش. البته که باز هم تجربه کردم که سریال دیدن چقدر روی راه افتادن مکالمه تاثیر داره. یعنی سوئیچ انگلیسی شدن تفکرت را میزنه.این آخر هفته را صد در صد توی خونه خودم را بستری کردم و از خونه تکون نخوردم. بعضی وقتها خونه درمانی لازم دارم. اگه خونه بدون حضور هیچ کس دیگهای باشه و خودم تنها باشم که دیگه عالی میشه. اما این محقق نشد و بچهها همش بودند. اما همین قدرش هم خوب بود.یک سری از سالهای زندگیم را انگار زندگی نکردم. خاطرههاش هم حتی محو شده برام. مثلا فاصله زمانی 22 تا 27 سالگی. این 5 سال معلوم نیست چرا اینقدر برام مبهمه. سالهای خوبی هم نبود برام. با خانواده کنتاکت داشتم و اونها هم اصلا درکم نمیکردند. دائما احساس لوزر بودن داشتم. در حالی که سالهای اوج بوده و باید زندگی میکردم. اما از دستشون دادم انگار. آرزوها و اهداف اون روزهام یادم هست. به هیچ کدومش نرسیدم. بعد از ازدواجم هم دورههای زیادی افسرده بودم. مثلا اون دو سال اول زندگی مشترک که پسرک نبود, خیلی خاطرات کمی ازشون تو ذهنم مونده. ذهنم قشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل جعفری تاريخ: جمعه 20 بهمن 1402 ساعت: 1:28

خوب خوب خوب.جهت ثبت در تاریخ اومدم بنویسم که از پریروز ویروس گوارشی امسال را هم گرفتم و با وضعیت گلاب به روتون دست به گریبان بودم و امتیاز این مرحله را هم از دست ندادم! اول پسرچه و بعد پسرک و بعد خودم به ترتیب درگیر شدیم.بابام هم این ویروسی که به چشم میزنه را خیلی خیلی شدید درگیرش شد و کار به سونوگرافی چشم و سیتیاسکن و اینها کشید اما خدا رو شکر بعد از 10-12 روزه خیلی بهتره اوضاعش.دیروز و پریروز را مرخصی بودم و از شدت بدندرد و بیحوصلگی میخواستم امروز را هم مرخصی بگیرم و حاضر بودم غرغر رئیس گرامی و متلکهای بعدیاش را هم به جون بخرم. البته که به طور کامل آنکال بودم و یه عالمه کار به صورت دورکاری انجام دادم اما خوب رئیس ما اگه ما حضور نداشته باشیم دچار اضطراب میشه و حس میکنه حقوقی که داریم میگیریم حرومه و اصولا مرخصی به نظر لطف اضافی در حق کارمنده, چه برسه به استعلاجی! تازه امروز مدرسه پسرک هم جلسه پیشرفت تحصیلی گذاشته بودند که ترجیح میدادم خودم برم و گفتم مرخصی میگیرم که به این کار هم برسم که از سر کار زنگ زدند که بعد از هرگز میخواهیم ازت تقدیر و تشکر کنیم (البته یه قسمت دیگه که باهاشون همکاری میکنم نه قسمت خودمون) دیگه من هم دیدم حیفه بعد این 15-16 سال یکی میخواد از ما تقدیر کنه از دستش بدیم. ماشالله رئیس خودمون اینقدر شجاعه و برش داره که تقدیر و تشکرش فقط به زبون و پشت در بستهاست. مشخصا از همکارها میترسه که ابراز کنه که یک نفر داره بهتر کار میکنه. خلاصه که دندان طمع را گذاشتم سر جاش باشه گفتم بیام ببینم چه تقدیری میخوان بکنند ازمون. حالا بعدا براتون تعریف میکنم چه خبر بود. جلسه مدرسه پسرک را هم قراره همسرجان بره. البته که این جلسات بیشتر به درد اون مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل جعفری تاريخ: سه شنبه 26 دی 1402 ساعت: 20:28

خوب امروز یه کم اخلاقم بهتره گفتم بیام بنویسم که همیشه بدخلقیهام اینجا ثبت نشه. گوش شیطون کر, فعلا با بیماری خاصی دست به گریبان نیستم. البته ته مونده تبخالهای اون هفته و یه کمی التهاب چشم هفته قبلی باقی مونده که قابل اغماضه.تازگی خیلی علاقهمند به گل و گیاه شدم. البته که خوندن وبلاگ تیلو هم بی تاثیر نیست در افزایش علاقه. البته از اونجایی که بنده (کلا خانوادگی) ید طولایی در خشکاندن گیاهان داریم و تنها گیاهی که از دست من نجات پیدا میکنه, پتوس هست که کلا به بیعاری معروفه, چندان موفقیتی در انتظارم نیست. اما خوب واقعا خیلی گیاه دوست دارم و هر بار که یک گیاه را میخشکونم تا مدتها غمگین و ناراحتم. پسرچه جونم هم خیلی خیلی گل و گیاه دوست داره و یکی از درخواستهای مداومش خریدن گلدونه. البته منزل ما شمالیه و اصلا نور نداریم و گیاهان بینوا واقعا اذیت میشن توی خونمون. اما به خاطر دلش چندتایی گلدون گرفتیم منجمله یه کاکتوس که حتی اون را هم خشکوندم! :)هفته پیش به مناسبت روز زن توی محل کار یک نمایشگاهی گذاشته بودند که گل و گیاه هم میفروختند و رفتم سه تا گلدون خریدم گذاتشتم بغل دستم هی قربون صدقهشون میرم. حالا بندگان خدا تا کی دووم بیارند نمیدانم! اینجا نور خیلی خوبه و پنجره آفتابگیر دارم اما خوب بازههای تعطیلات گلها بدون آب میمونند و اذیت میشن.به همسرجان هم گفتم حالا که اینقدر بچهها اصرار دارند برام هدیه بخرند به مناسبت روز مادر, گلدون بخرید! :) اونها هم دو تا گلدون خریدند که امیدوارم دوام بیارند.همچنان با رانندگی دست به گریبانم. به صورت تئوری تسلطم خوب شده اما هنوز از تنها پشت فرمون نشستن میترسم و بعضی وقتها هم که یک اشتباهی میکنم چنان اضطراب و تپش قلبی می گیرم که دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل جعفری تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1402 ساعت: 17:04

این زمستون گرم و بیبارش امسال واقعا ترسناکه. خدا به داد تابستون برسه. باز هم بیآبی و بیبرقی!این روزها احساساتم خیلی متناقض و بالا پایینه. دلم میخواد اینجا بنویسم اما فکر میکنم هر کی بخونه میگه این چقدر غر میزنه و انرژی منفی میده. اما خوب چه کنم. انرژیام منفیه!بعد از مدتها مودم به شدت اومده پایینه و از دست فلوکستین هم کاری برنمیاد. افسردگی و اضطراب با شدت سرم خراب شدند. بعد از عفونت چشم, این دفعه یه عالمه تبخال زدم که حسابی زیبام کرده! پسرچه هم دوباره سریال تب, گرفتگی بینی و سرفه را به انضمام گوشدرد شروع کرد. فکر کنم سرد نشدن هوای امسال توی این میزان بالای فعالیت ویروسها تاثیر داره.پسرک هم وارد فصل امتحانات شده. آقا این روش تقسیم چه کوفتیه که توی مدرسهها یاد میدن؟! این چه روش احمقانهایه دیگه؟ لقمه را ده بار دور سرشون میچرخونند! هر شب اعصاب خوردی داریم سر این روش. دیشب که وسط مشق نوشتنش رفتم یه آرامبخش خوردم که بتونم ادامه بدم. مشکل همیشگی دوست پیدا نکردن پسرک هم دوباره عود کرده و به طرز وسواسگونهای دنبال دوست میگرده و اینقدر توی این موضوع کنه بازی در میاره که دوستهایی که پیدا کرده را هم از دست میده. یک جای کار ایراد داره که من دقیقا نمیدونم کجاست.سر کار اوضاع تعریفی نداره. به تبع مشکلات, انگیزه هم از دست رفته و خیلی سخت تمرکز میکنم دوباره.اوضاع مالی سر کار هم خرابه و هر روز یه زمزمهای از قطع شدن یکی از امکانات میاد. آخرین مورد سرویسهای رفت و آمد بوده که خوب با توجه به محل کار ما که خارج از شهره, دسترسی برای امثال من خیلی سخت میشه اگر سرویس نباشه. خوب. این همه غر. خانم آذردخت نکته مثبت پیدا کن در روزهات....پیدا نمیشه. البته حتما که هست اما من فعادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل جعفری تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1402 ساعت: 16:48

خوب خوب خوب، خانم آذردخت بالاخره همت کرد بیاد اینجا بنویسه. خدا میدونه که چقدر نوشتن اینجا را دوست دارم و چقدر دوست دارم که میتونستم منظم بنویسم. اما خوب نمیشه. بذار ببینم چرا نمیشه.از لیست پزشکی که اون دفعه ردیف کردم فقط تونستم پسرک را فوق تخصص غدد اطفال ببرم که خدا رو شکر بحث بلوغ زودرس را رد کرد اما گفت که باید ۱۵ کیلو وزن کم کنه :) بشهی کپل مامانشه!مشکل اصلی پسرک هلههوله خوردنه که داریم سعی میکنیم کمش کنیم. البته اگر من بتونم از پس همسرجان بر بیام. خونهای که به صورت روتین توش چیپس و پفک و بستنی باشه، کنترل کردن سالمخوری بچهها سخته. البته الان که فکرش را میکنم آخرین نفری که چیپس و بستنی خریده خودم بودم!سریال بیماریهای ویروسی امسال همچنان ادامه داره. اواسط آذر باید یک ماموریت میرفتم به شهری که برادرجان ساکنه و همزمان شده بود با تعطیلیهای آلودگی هوا. این شد که دستهجمعی رفتیم با مامان اینها. مسافرت کوچولوی خوبی بود جای همگی خالی. اما از وقتی برگشتیم به صورت سریالی همگی مریض شدیم. پسرچه که دوباره تب بالا و بیحالی و بیاشتهایی به مدت یک هفته. این بار پسرک هم مریض شد و تب کرد. خودم هم مریض شدم اما خوب اینقدر سرکار شلوغ بودم که وقت نداشتم بیافتم. کجدار و مریز پیش رفتم. تازه پسرچه که مریض شد، بیخوابی شبانه هم به مریضی خودم اضافه شد و یک هفتهی دشواری داشتم. بعدش هم که برای آخر آذر و شب یلدا با ترافیک رفت و آمد مواجه بودیم و شب یلدا دو جا رفتیم و فردا ظهرش هم دوجا. خدا را شکر. وقتی یاد دو سال پیش میافتم و کرونا و مسائلش این روزها مثل رویا بود برامون. البته که هیچ چیز مثل اون روزها نیست. خانواده ما که با کرونا خیلی تغییر کرد که اکثرش هم ناخوشایند بود. ولی خوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل جعفری تاريخ: شنبه 9 دی 1402 ساعت: 4:35

باز هم فاصله زیادی افتاد بین نوشتنهام. روزهای کاری بسیااااار شلوغ و سنگینی را طی کردیم. از چند جنبه تحت فشار بودیم. هم حجم کاری خیلی زیاد بود, هم شیطنت همکاران و هم کارشکنی بعضیها. واقعا دل و دماغ کار کردن این روزها اصلا نیست. بر عکس این اوضاع و حال و هوای ما, یک رئیسی هم داریم که مودبانهترین صفتی که بهش میتونم بدم بیشفعال هست یا جوگیر. دائم دنبال کارهای جدید و شلوغبازی و کار تراشیدن برای خودش و ما هست. به نحوی که به کارهای اصلی مون نمیرسیم. حالا این وسط یک لشکر شکستخوره همکار سرخورده و افسرده و بیدل و دماغ و غرغرو هم دورمون جمع شدند که کار کردن باهاشون و کار کشیدن ازشون عزاب الیم هست. یادتونه گفته بودم همکارهای جوان خیلی فان هستند و خوبند؟ بیجا کردم. خیلی کارکردن باهاشون سخته. بیمسئولیت و بیانگیزه و سطحی هستند. خلاصه که امیدوارم انگیزه رئیسم برای کار اضافه کردن یه کمی تهنشین بشه و بذاره ما فقط به کارهای روتین خودمون برسیم. الان هم ده روزی رفته ماموریت که من تونستم یک نفسی بکشم و یک کمی کارهام را به روز کنم و برسم یه سری به اینجا بزنم.به غیر از ترافیک کاری, طبق معمول هر پاییز ترافیک بیماری هم داشتیم. اول از پدرم شروع شد که احتمالا سویه جدید کرونا را گرفته بود و حدود یک ماه بیماری مداوم شدید شامل تب و لرز, سردرد, بیاشتهایی, بیحالی و سرفه داشت. بعدش پسرچه مریض شد که شدیدترین آنفولانزایی بود که تا به حال دیده بودم. یک هفته مداوم تب بالا داشت که به هیچ عنوان قطع کامل نمیشد و  فقط با مسکن کمی پایین میاومد. بیحال و بیجون و بیاشتها بود. اصلا از جاش بلند نمیشد و برای دستشویی رفتن هم توان نداشت. یک بار مجبور شدیم ببریمش سرم بزنه که هم تبش بیاد پایین هم یک قنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل جعفری تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1402 ساعت: 22:22

یک عالمه کار پزشکی دارم که همشون مسکوت مونده. بعد از یک پروسه احمقانه درمان یک دندون, دندونم را از دست دادم و یک دندون باید ایمپلنت کنم. کمرم همچنان درد میکنه و نیاز به ورزش کردن/فیزیوتراپی و ... دارم. یک سری دردهای مفاصل و... دارم که میتونه نشونه یه چیزی تو مایههای روماتیسم باشه اما میترسم/حالش را ندارم برم دکتر روماتولوژی. پسرچه نیاز به چکاپ دندونپزشکی داره و دو سه تا دندون باید پر کنه احتمالا. باید پسرک را ببرم دکتر غدد که از نظر بلوغ زودرس چک بشه. دلم میخواد خودم هم از نظر وضعیت غدد چک بشم. یه مدتیه که خیلی افت و خیز قند خون پیدا میکنم و داره برام دردسرساز میشه و احتمالا مقاومت انسولینی باشه و ممکنه لازم باشه متفورمین بخورم. خیلی خیلی دلم میخواد به صورت منظم ورزش کنم دوباره انقدر که اون موقع که ورزش میکردم حالم خوب بود و خوب نمیتانم. ارتباط بین همسرجان و پسرک واقعا به قهقرا رفته و اصلا اوضاعشون خوب نیست و شدیدا نیاز به مشاوره دارند اما زحمت مطرح کردنش با همسرجان را هم به خودم نمیدهم چون میدونم که برای راضی کردنش باید خییییییلی انرژی صرف کنم که ندارم. باید چکآپ متخصص زنان برم. خلاصه که تعمیرات اساسی لازم دارم و باید یک هفته برم خودم روی چال تعمیرگاه پارک کنم :D اما وقتش نیست. میدونم اینها بهونه است و دارم اهمال کاری میکنم اما چه میشه کرد. آدمیزاده... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل جعفری تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1402 ساعت: 22:22

امسال این ساعت کاری واقعا با شرایط من سازگار نبود. درسته که بعدازظهر زودتر میریم خونه اما من از صبح فرسودهام تا شب. اصلا هیچ کارآیی ندارم. از صبح مثل زامبی طی میکنم. شب هم ۱۰- ۱۰:۳۰ میخوابیم اما فایدهای نداره. خلاصه که حس میکنم کل تابستون به فنا رفت با این مصوبه احمقانه.اول مرداد با مامان اینا یه مسافرت یک هفتهای رفتیم مشهد. اولین مسافرت واقعی بعد از کرونا بود عملا. این مدت جاهای دیگه کوتاه کوتاه رفتیم اما این اولین مسافرت طولانی واقعی بود که حس مسافرت داد. خوب بود. جاتون خالی. پسرک کلاس فوتبال میره و از این که رونالدو و مسی نیست ناراضیه. کمالطلبی غوغا میکنه توی وجودش. خیلی فرز نیست و خوب با توجه به ترکیب ژن من و همسر نباید هم خیلی ورزشکار از کار دربیاد اما خودش انتظار دیگه ای داره که باعث سرخوردگیش میشه.کلاس زبان را هم کژدار و مریز دنبال میکنه با هل دادنهای من. در مورد موسیقی وقتی دیدم خودش خیلی پیگیر نیست ادامه ندادیم اما زبان را دوست دارم ادامه بده. فقط به خاطر اینکه در معرضش باشه.پسرچه میره مهدکودک و از اونجایی که توی تابستون نباید لباس فرم بپوشند و قرتی خان میتونه به سلیقه خودش لباس انتخاب کنه خیلی راضیتر و خوشحالتر میره. از لباس فرم پوشیدن متنفره و یه بند جلوی آینه داره موهاش را درست میکنه :)کلی پولهام را جمع کردم و یه وام سنگین هم گرفتم که ماشین بخرم. پولم به یه مشت ابوقراضه میرسه. واقعا ناراحتم. یعنی بعد از این همه سال کار کردن، نباید حق انتخاب داشته باشم و بتونم یه ماشین درست و حسابی بخرم؟ تف به این اوضاع و مملکت.اصلا ورزش نمیکنم. رژیم هم که هیچی. دوباره خپلو شدم. کی دوباره انگیزه پیدا کنم، نمیدونم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل جعفری تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1402 ساعت: 14:15

امروز از اون روزهاست که نیاز دارم بنویسم.البته اگر چیز دندونگیری برای خوندن پیدا میکردم هم اوکی بود و سرم را با خوندن گرم میکردم اما فعلا چیزی ندارم.من ایام نوجوونی دفتر خاطرات مینوشتم. مفصل و زیاد. دو سه تایی سررسید پر از نوشته دارم. شاید چون همصحبت نداشتم. با پدر و مادرم صمیمی نبودم, دوست همفاز نداشتم و خواهر و برادرم هم فاصله سنیشون باهام خیلی زیاد بود.الان هنوز هم همینطوره. البته رابطهام با پدر و مادرم یک کمی بهبود پیدا کرده و باهاشون خیلی حرف میزنم. اما باز هم اون مکنونات عمیق قلبیام را نمیتونم بگم و هر وقت هم میگم پشیمون میشم. دوست صمیمی ندارم, روی همسرجان هم که اصلا در این زمینه نمیشه حساب کرد. همچنان هم فاصلهام سنیام با خواهر و برادرم زیاده. کلا توی همهی زندگیم تنها بودم و هستم.البته از تنهایی خیلی ناراضی نیستم دیگه. یعنی اینها گلایه نیست. اتفاقا خیلی هم با تنهایی خودم حال میکنم. خوب هم بلدم خودم را سرگرم کنم فقط بعضی وقتها حرفهام سرریز میکنه که میارم اینجا.چند روز پیش یک پادکستی گوش میدادم در مورد فلسفه ازدواج. کلیت موضوع برام جذابیت نداشت. یعنی موضوعش در مورد یک خانم فیلسوف بود که بابت تفکرات فلسفی در مورد ازدواج, همسرش و بچههاش را ترک کرده بود تا با یکی از دانشجوهاش ازدواج کنه. در ادامه هم با همسر سابقش و بچههاش و همسر جدیدش توی یک خونه زندگی میکرد! یک افتضاح مطلق. اما در نهایت آخرین جملهی مقاله این بود که ازدواج برای این اختراع شده که به شما یاد بده که باید تا آخر عمر تنها باشید و این تنهایی را بپذیرید(نقل به مضمون). من این حرف را خیلی قبول دارم. یعنی در مورد من همین بوده. من تا قبل از اینکه ازدواج کنم, همیشه و همیشه از تنهاییم شاکی بودمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل جعفری تاريخ: جمعه 30 تير 1402 ساعت: 11:31

خوب نوشتهی قبلی یه جورهایی به نظر نصفه موند.من همیشه کنجکاوم بدونم که کسانی که ازدواج آرمانی کردند چه شرایطی را در طی زمان تجربه میکنند. منظورم از ازدواج آرمانی اونهایی هست که با انتخاب خودشون, بدون هیچ اجبار و فشاری ازدواج کردند. اونهایی که همراهشون را خودشون انتخاب کردند و انتخابشون هم درست بوده و آدم درست زندگیشون را پیدا کردند. آیا اونها هم به مرور زمان از ازدواجشون دلسرد میشن؟ آیا اونها هم برای هم تکراری میشن؟ آیا برای اونها هم لحظاتی پیش میاد که دلشون بخواد فقط از هم فاصله داشته باشند؟ حقیقت اینه که من اطرافم هیچ ازدواج اینجوری ندیدم. یعنی هیچ دو نفری را ندیدم که کاملا راضی باشند. یک موردی داشتیم در بین همکلاسیها که با عشق و علاقه ازدواج کردند. برای اینکه به هم برسند خیلی جنگیدند و از دور هم خیلی برای هم مناسب بودند. من همیشه توی ذهنم اونها را مثال میزدم و بهشون غبطه میخوردم. تا اینکه شنیدم که از هم جدا شدند. واقعا شکست عشقی خوردم!یک چیزی که فکر کنم خیلی تاثیرگذاره نقش خانوادههاست. یعنی حداقل اینجا توی ایران, حتی وقتی که با طرفت خیلی مچ و هماهنگ باشی و کاملا با هم همفاز باشید, باز هم خانوادهها تاثیر خودشون را میگذارند. اکثر آدمها وقتی ازدواج میکنند هنوز از لحاظ عاطفی بالغ نشدند و تاثیر خانواده روشون خیلی زیاده. توی تجربهای که من در زندگی مشترکم داشتم, اگر تاثیر خانواده همسرجان نبود (تاثیر منفی البته, من منکر تاثیرات مثبتشون نیستم) فکر میکنم که من خیلی بیشتر میتونستم احساس بهتری نسبت به ازدواجم داشته باشم. البته ازدواج من و همسرجان اصلا مورد خوبی برای مثال زدن نیست. ما واقعا با هم همفاز نبودیم و از اول تصمیم اشتباهی بود ازدواجمون با هم. اما خوب, حالا کهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل جعفری تاريخ: جمعه 30 تير 1402 ساعت: 11:31

بیشتر از یک ماه از تغییر ساعت کاری به 6:30 برای ما و 6:00 برای همسرجان گذشته و من هنوز نتونستم به این ساعت عادت کنم. هر روز کسر خواب دارم و به زمین و زمان فحش میدهم. واقعا حجم حماقت اینها غیرقابل باوره. خوب وقتی نمیتونید منابع را تامین کنید بیخود میکنید ساعت را تغییر نمیدهید. مگر کارمندها آدم نیستند که هر طرح احمقانهای که به ذهنتون میرسه روی ما پیاده میکنید؟ خداوندا! بچههای طفلکی هم که مثلا الان تابستونشون هست و باید بخوابند, روزها ساعت 5:30 باید بیدار بشند چون گرفتار ما هستند. تف به روح پدرتون از بالا تا پایین!به طبع کمبود خواب, اخلاقم هم حسابی شخمی هست هر روز. طی این مدت چند تا اصطکاک اساسی با همکارها پیدا کردم که اگر خود عادیم بودم زیرسبیلی در میکردم. کلا حفظ انگیزه و کیفیت کار توی این روزها خیلی سخت شده. گرمای غیر قابل تحمل سر کار هم مزید بر علته.چیزی که این روزها در همهی سطوح مدیریتی احساس میشه, اینه که خود مسئولین هم نمیدونند چه خاکی میخوان به سرشون بریزن. از یک طرف یه عده بیسواد فسیل راس امورند, بعد برای سطوح میانی هم یک عده جوون پرادعای بیسواد (نخبههای عر*زشی) را آوردن سر کار که اونها بدتر دارن گند میزنند به همه چی (نمونه اش عبد*الما*لکی و بذ*رپاش). خلاصه که اوضاع آنچنان بلبشویی هست که خدا میدونه. مملکت هم که روی هوا, هر روز یه تز و تئوری شخمی جدید از خودشون در میکنند و زندگی همه را به فنا میدهند. خلاصه که این روزها اعصاب درست و درمون ندارم و به زور قهوه خودم را میکشم در طول روز. کسی اگه خودش را دوست داشته باشه نباید دم دست من پیداش بشه :)  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل جعفری تاريخ: جمعه 30 تير 1402 ساعت: 11:31

امروز دوباره هوس نوشتن زده به سرم!یه وقتهایی که یه وبلاگی میخونم که از جزئیات زندگی نوشته, پیش خودم فکر میکنم که چه دفترچه خاطرات خوبی واسه خودش درست کرده و بعد غصه میخورم که خود همچین چیزی ندارم. به خصوص با این حافظه داغونی که من دارم. بعد هوس میکنم بیام اینجا بنویسم. بیشترین حسرت هم بابت فراموش کردن خاطرات کوچیکیهای بچه هاست.روزها با شلوغی تمام دارند میگذرند. از اول امسال روی دور تند بودیم انگار.معضلات سلامتی که از اول اسفند پارسال شروع شده بود, انواع و اقسام ویروسها و غیره با قدرت کار خودشون را ادامه دادند. کل فروردین را درگیر ویروس گلاب به روتون بودیم و من خودم حسابی معده ام ناراحت بود. از اول اردیبهشت هم که ناغافل کمرم گرفت گرفتنی. تازه یک هفته است که کامل بهبود پیدا کرده و میتونم راست راه برم. دو هفته تمام دولا دولا راه میرفتم و چون توی شلوغی شدید کار بود حتی یک روز هم مرخصی نتونستم بگیرم. تازه بعدش هم تعطیلات عید فطر بود و از قبل برنامه ریخته بودیم بریم یزد. هر چی سعی کردم از زیرش در برم نشد و بیشتر دلم نیومد. به خاطر مامان بابا و بچهها. البته تهش آدم سختیها از یادش میره و خاطرات خوب از این تجربهها براش میمونه اما من خیلی سختم بود این سفر. واقعا به استراحت نیاز داشتم. پسرک هم اوضاع درسش دراماتیک بود و بعد از این سفر خرابتر شد و هم از مدرسه و هم از کلاس زبان تذکر جدی دریافت کرد. اما رفتیم دیگه.آخر خرداد هم قراره بریم همدان. عروسی یکی از اقوام. تا حالا نرفتم من. اما خوب باز الان زمانش مناسبتره. هم مدرسه تموم شده و هم من سرم خلوتتره. انشالله که خوش میگذره.اندر احوالات پسرک و پسرچه هم اوضاع پیچیده است. پسرک در آستانه بلوغ و نوجوانی قرار گرفته. دچار دو گانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل جعفری تاريخ: شنبه 3 تير 1402 ساعت: 14:51

مدرسه پسرک تا کلاس سوم بیشتر نداشت و برای پایههای بعد باید یک شعبه دیگر میرفتیم. شعبههای دیگر خیلی از ما دور بود. ضمن اینکه امسال یک عالمه مشکلات حاشیهای داشتیم که حس من میگفت به خاطر مدرسه غیرانتفاعی هست. البته که مطمئنم که مدارس دولتی هم چندان بیحاشیه نیستند اما اینکه شما رقم بسیار بالایی, معادل کل رقمی که سالیانه میتونی پسانداز کنی را بدی بالای شهریه مدرسه و بعد درگیر چرت و پرتهای خالهزنکی مادرهای مدرسه بشی و بچهات گرفتار قلدری بشه و تازه وسایل بچه هم به نحو هدفدار و تابلویی گم (دزدیده) بشه و .... واقعا برام قابل قبول نبود. ضمن اینکه همسر جان هم حسابی پافشاری میکرد که میخوام بچه را منتقل کنم مدرسه دولتی و یک جورهایی مد شده این موضوع توی ادارهشون. به نظر من تصمیمگیری در مورد اینکه بچه را چه جور مدرسهای بنویسی یک معادلهی چندین مجهولیه. از شرایط خودت و بچه و مدرسه بگیر تا اوضاع احوال جامعه و وضعیت محل سکونت. در مورد مدارس محل سکونت خودمون, من مطمئن بودم که دلم نمیخواد بچهام مدارس اطراف را بره. این برداشت را از وقتهایی که پارک میریم داشتم. اینکه اصلا نمیتونه تعامل درست و حسابی با بچههای دور و بر خودمون داشته باشه. اگر به انتخاب خودم بود, ترجیح میدادم پسرک یک مدرسه غیرانتفاعی خلوت محلی بره. جایی که خیلی دور و برش شلوغ نباشه و سطح هیجانانت و محرکها هم پایین باشه. مدرسه هم خیلی اصراری به کارهای درسی فوقبرنامه سنگین نداشته باشه. پسرک باهوشه. خارقالعاده نیست یا تیزهوش ولی هوش متوسط رو به بالا داره. سطح بالای استرسی که داره عملکردش را مختل میکنه و بعضی وقتها دچار عدم تمرکز میکندش. ضمن اینکه خودانگیختگی هم نداره. یعنی اگر به حال خودش رهاش کنی, خودکار کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل جعفری تاريخ: شنبه 3 تير 1402 ساعت: 14:51

صفحه بندی