تابستانه - تاریخ: 1401/7/10 ساعت: 6:09
درست قبل از شروع کرونا قرار بود بریم کیش که گرفتار کمالطلبی همسرجان شدیم و نشد بریم. بعدش هم که کرونا و خونهنشینی دو ساله بود. پسرک همهاش غر میزد که ما قرار بود بریم کیش و نرفتیم. البته ذهن رویایی هم که داره و از هر چیزی برای خودش یه اسطوره تموم نشدنی میسازه بیتاثیر نبود. حالا فکر می کرد کیش چه خبره...
باز شدن مدرسهها - تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 0:47
مدرسهی پسرک یه نظرسنجی گذاشته که با توجه به احتمال بازگشایی مدارس از اول آذرماه، آیا بچه را میفرستید مدرسه یا نه. دوباره بحث و دعوای مامانها شروع شده که ما که نمیفرستیم بچه رو و اونهایی که میفرستند چه بیفکرند و اگه یه سال هم عقب بیفتند اشکالی نداره و ....من فکر میکنم افراط و تفریط ما رو همه
درگذشت پدرشوهر - تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 0:47
دایی خدا بیامرزم که آذر پارسال مرحوم شد، یه جملهی معروف داشت میگفت هر کی تو پاییز نمیره، تا سال بعد نمیمیره.پدر شوهر بعد از حدود یک سال توی جا افتادن به رحمت خدا رفت. خدا رحمتش کنه. خیلی این یک سال آخر سختی کشید. من که هر بار میدیدمش دلم براش کباب میشد.نگران این بودم که بچهها برای فقدانش نارا
اولین پست قرن - تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 0:47
خوب دوباره بعد از مدتها پیدام شد :) امسال بعد از دو سال دوباره عید تقریبا به حالت نرمال برگشته بود. البته تقریبا. از زمانی که من به دنیا اومدم, عید همیشه برای ما با مهمانی بسیار پرجمعیت و شلوغ خانهی پدربزرگ مادری تعریف میشد. دیدارها توی اون مهمونی تازه میشد و قرار مهمونیهای ادامهی تعطیلات هم
کرونا و قرنطینه - تاریخ: 1399/3/18 ساعت: 10:31
دوباره بعد از شش ماه برگشتم. از این مدل نوشتن واقعا دیگه خسته شدم. توی این روزهای قرنطینه دلم میخواست یه جایی داشته باشم که اتفاقات و افکارو فشارها را اونجا ثبت کنم اما وقتی به اینجا فکر میکردم و ف
تابستان و پاییز 98 - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:32
سلامتاریخ امروز 20 آذر 98عه. یعنی به تقریب خوبی شش ماه از آخرین باری که نوشتم میگذره. باز هم بعد از مدتها زمان خلوت سر کار پیدا کردم که بتونم بنویسم. الان متن پایین رو خوندم. فکر کنم با این فاصله زیا
اولین پست سال 1398 - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 23:21
سلام مجدد پس از سه ماه! باورتون میشه که کل این سه ماه که سر کار بودیم امروز اولین روز آرامش هست؟ یه دوره طوفانی داشتیم از سر شلوغی و امروز که اولین روز بدون بدوبدو هست اومدم که یه کمی بنویسم. کی بود
ظهور آذردخت پس از غیبت کبری! - تاریخ: 1398/2/2 ساعت: 15:58
خوب امروز بیست وهفت اسفند نود و هفته و من یه کمی دیگه تلاش کنم میتونم بگم که یه ساله اینجا ننوشتم!اون روز که نوشتم خیلی غمگین بودم. حق داشتم. خیلی زیاد. توی زمانهای زیادی از این سال هم خیلی غمگین بو
این روزهای سخت - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:30
اینها رو ۲۸ اسفند نوشتم:امروز 28 اسفنده و من در طول این ده سالی که دارم اینجا کار می کنم اولین باریه که دارم 28 اسفند میام سر کار! از اونجایی که تصمیم گرفته بودم که از 15 اسفند دیگه نیام از همون لحاظ
غرغرهای خالهزنکی - تاریخ: 1397/1/8 ساعت: 17:34
خوب من سعی کردم زود بیام!امروز به طرز عجیبی آروم هست سر کار و گفتم از فرصت استفاده کنم. راستش باورم نمیشد کسی دیگه اینجا رو بخونه و اگر هم مینوشتم بیشتر به هوای ثبت خاطرات بود اما وقتی میبینم کسانی هستند که میخونند و نظر هم میگذارند راستش خیل ذوق میکنم! :)این هفته هم با یک دغدغه جدید گذشت. از جمعه س...
آنچه در پاییز و زمستان 96 گذشت - تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 14:17
کی بود قرار بود زود به زود بیاد؟ حتما من نبودم!نمیدونم از کجاش باید بنویسم و اینکه با این وضعیت نوشتن من آیا هنوز کسی اینجا رو میخونه یا نه و اینکه آیا اصلا کسی هنوز وبلاگ میخونه یا نه؟ امروز که بعد از نزدیک 5 ماه اومدم 5 تا کامنت داشتم که چهارتاش ابراز محبت دوستان ندیده بود که خیلی بهم چسبید و چند ...
آخرین روزهای تابستان 96 - تاریخ: 1396/6/24 ساعت: 21:46
خوب قرار بود دیگه بیام منظم بنویسم اما متأسفانه باز هم دچار طوفان کاری شدم و نشد.مرداد خیلی سختی گذشت! اولش که خودم رفتم مسافرت جاتون خالی. رفتیم مشهد. خوب بود اما به اندازه اون مسافرت پارسال کیف نداد. یعنی خستگیام در نرفت نمیدونم چرا. یک روزش خیلی خیلی خسته شدیم به خاطر اینکه از هتل رفته بودیم بیرو...
بازگشت از غیبت با ماجرای پوشک! - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 4:37
سلامنمیدونم این دفعهی آخر که نوشتم چرا اینقدر ساعتش سنگین بود که دیگه نشد بنویسم. چقدر شد؟ 6 ماه؟! چرا آخه؟خوب یه قسمتش مال سختیهای ماههای آخر سال بود. اینجایی که هستم ماههای آخر سال سرم خیییلی شلوغ میشه. یه جوری که واقعا وقت سر خاروندن ندارم. واقعا به نسبت کار قبلی حجم کارم وحشتناک بیشتر شده
تعطیلات نوروز 96 - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 4:37
خوب بعد از پروژهی پوشک تعطیلات عید بود. امسال به خودم قول داده بودم که از تعطیلات خیلی استفاده ببرم. کلی برنامه ریختم که خدا رو شکر به همش رسیدم. کلی با پسرک کیف کردیم. کلی رفتیم گشتیم و خیلی خوب بود. مسافرت نرفتیم اصلا و حتی شهر مادر همسرجان هم نرفتیم چون نمیدونم گفتم یا نه که خونهاشون یه حادثه
آذر پر ماجرا - تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 4:28
واقعا نمیدونم چرا این همه وقت ننوشتم. این همه اتفاقات مهم و من هیچی ننوشتم.اصلا به یه نتیجهای رسیدم که ظرف 3 سال اخیر این آذرماه عوض اینکه ماه شادی و شور شعف باشه (به مناسبت سالگرد ازدواج و تولد و بچهدار شدنم!) ماه سخت و طاقتفرسایی شده! از سال 92 تا حالا.امسال هم که اصلا نفهمیدم آذر کی اومد و کی
مامان آذردخت ابدی! - تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 4:28
سلام.زمستون امسال هم شورش رو درآورده. یه روز گرم میشه که دیگه کاپشن نمیخواد. یه روز انقدر سرد میشه که دماغ آدم خشک میشه میافته!روزهای کسالتبار همچنان ادامه داره. همکار هنوز از سفر برنگشته چون ظاهرا ترکیه توفان و کولاکه و خلاصه گیر افتاده اونجا. فقط این مسافرت امسالش با پارسال یه فرقی داشت. پار
باز هم چندگانه - تاریخ: 1395/7/12 ساعت: 19:04
همش که نمیشه غر زد. خوب این روزها سرکار خیلی سرم خلوتتره. میدونم که آرامش قبل از طوفانه و احتمالا به زودی قراره حسابی دمار از روزگارم دربیاد اما خوب رخوت این خلوتی دلچسبه. ***************************** این روزها خیلی دارم دوباره به بچه دوم فکر میکنم. دلم میخواد زودتر دست به کارش بشم. اگر به عقل رجوع...
ماجرای عقد داداشم قسمت دوم - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 4:03
خوب رسیدیم به صبح پنجشنبه. صبح بلند شدیم و صبحانه خوردیم. چون یک بخشی از بحران طی شده بود یه کمی حالم بهتر بود. پاشدیم رفتیم بانک شهر خودمون ببینیم که آیا قبول میکنه من در حضور رئیس شعبه امضا کنم که قبول نکرد و گفت باید نامه بزنه اون شعبه که ما این کار رو انجام بدیم و رئیس اونیکی شعبه هم گفتم نه من ...
روزه و رژیم و اینها - تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 22:37
امروز بیسحری شدیم. روزها من ساعت میگذارم برای بیدار شدن اما همسرجان هم موبایل خودشو میزاره. ساعت من 10 دقیقه زودتر از موبایل همسرجانه و معمولا من با همون ساعت بیدار میشم میرم دنبال آماده کردن غذا. حالا دیشب همسرجان گفت من موبایلم شارژ نداره نمیذارم. منم گفتم اوکی من با ساعت خودم بیدار میشم کاری به ت...
رژیم، غم، تنهایی و سایر شیاطین - تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 22:37
چند روزیه (اگه بخوام دقیق بگم دو هفته!) که دارم سعی می کنم سالم تر غذا بخورم. تمام تلاشم توی این مدت این بوده که شکر و قند مصنوعی را تا جایی که می شه محدود کنم و در عین حال یه کمی حجم غذام رو کم کنم. خوب توی این مدت کم که هنوز تإثیر قابل توجهی از لحاظ کاهش وزن ندیدم اما به قطع و یقین می تونم بگم که ...

برچسب‌های مرتبط

روزه و رژیم لاغری | روزه و رژیم | روزه داری و رژیم لاغری | روزه داری و رژیم غذایی | روزه رژیمی | روزه رژیم | روزه گرفتن و رژیم لاغری | روزه داری و رژیم | داستان دو شهر | داستان دو شهر چارلز دیکنز pdf